اسمش داوود بود!

یاحق

آن زمان هنوز انقلاب نشده بود. چندین بار کسی را پیش من فرستاده بود. گفته بود که نباید اسمش فاش شود. حتی اسم چاپخانه مورد نظر هم نباید معلوم شود. دیگر گیج شده بودم. به رابط مورد نظر گفتم: تا خودم این شخص را نبینم نمی توانم کاری انجام دهم. بیاید، ببینمش بعد یک کاری می کنیم. چند روزی گذشت و بالاخره سر و کله اش پیدا شد. یکی از دانشجویان انجمن اسلامی در یکی از دانشگاه های هندوستان بود. پیش از این او را ندیده بودم. سلام و احوال پرسی کردیم و سریع رفتیم سراغ اصل قضیه. گفت مقاله ای دارد که می خواهد چاپ کند اما نه اسمش باید فاش شود و نه اسم چاپخانه. گفتم برادر چرا شما اینقدر می ترسید؟ گفت: اگر می دانستید سازمان اطلاعات و امنیت ایران (ساواک) چه سازمانی است این حرف را نمی زدید. گفتم شما که الان ایران نیستید، اینجا هندوستان است و دست اطلاعات ایران به شما نمی رسد. گفت: شما که نمی دانید، این کسی که من در موردش مقاله نوشته ام را ساواک در انگلستان کشته است. آن وقت توقع دارید من در اینجا در امان باشم؟ دیگر قانع شدم. گفتم حالا مقاله ات در مورد چیست؟ گفت: دکتر علی شریعتی. اولین باری بود که نامش را می شنیدم. چون از بر و بچه ها انجمن اسلامی بود به او اطمینان کردم. مقاله را گرفتم.

چون با روزنامه های مختلفی در کشمیر همکاری داشتم، دوست آشنا هم زیاد در چاپخانه های کشمیر پیدا کرده بودم. به سراغ یکی از این چاپ خانه های آشنا رفتم.

معلوم بود که نمی شود مقاله ای را بدون نام نویسنده و چاپ خانه منتشر کرد. به حروف چین گفتم که نام نویسنده و چاپ خانه را کمی پایین تر از متن قرار دهد به این بهانه که باید واضح و معلوم باشد. وقتی حروف چینی انجام شد و مطالب برای برش فرستاده شد، با هماهنگی مسوول برش کاغذها را به گونه ای برش زدم که نام نویسنده و چاپ خانه بریده شد!

راستی داشت یادم می رفت، اسمش داوود بود و فامیلش دانش جعفری!

 

کنفرانس مطبوعاتی در جواب کنفرانس مطبوعاتی!

یا حق

 

فیصل وزیر وقت اوقاف عراق بود. آمده بود هندوستان و طی یک نشست خبری هر چه خواسته بود به ایران و امام گفته بود. خبر که در روزنامه ها چاپ شد، ما ماندیم و یک دل داغ دار. کاری نمی توانستیم بکنیم. چون هر کاری که می کردیم برد تبلیغاتی کنفرانس خبری وزیر اوقاف عراق را نداشت. آن هم در منطقه شمالی هندوستان. مانده بودیم چه بکنیم که یکی از بچه های انجمن اسلامی خبری داغ آورد: "رایزن فرهنگی ایران در هندوستان که تازه ازدواج کرده بود، برای گذراندن ماه عسل به منطقه کشمیر آمده بود". ناگهان فکری به ذهنمان خطور کرد. هر طوری بود او را در کشمیر پیدا کردیم. وقتی ما را دید جا خورد. توقع نداشت وسط ماه عسل ما به سراغش بیاییم. قضیه را برایش توضیح دادیم. گفت حالا می خواهید من چه بکنم؟ گفتم کنفرانس مطبوعاتی در جواب کنفرانس مطبوعاتی! قبول کرد.

قرار شد برای انجام کنفرانس مطبوعاتی یکی از سالن­ های اجتماع دانشگاه کشمیر را هماهنگ کنیم. اما مساله اینجا بود که مسوولین دانشگاه مطمئنا با این کار مخالف بودند. برای همین سالن را به اسم برنامه دیگری رزرو کردیم و تا توانستیم خبرنگار و روزنامه نگار دعوت کردیم.

برنامه شروع شد. سالن پر شده بود از خبرنگار، روزنامه نگار، آدم های سیاسی و فرهنگی و ... . سوال و جواب های برنامه را به گونه ای طراحی کردیم که تمامی سخنانی که فیصل در کنفرانس مطبوعاتی اش علیه ایران گفته بود جواب داده شود. در انتها نیز متن گزارش کنفرانس را در بین حضار پخش کردیم!

وقتی که خبر کنفرانس مطبوعاتی رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در پاسخ به کنفرانس خبری وزیر اوقاف عراق در رسانه ها پخش شد، نفس راحتی کشیدیم و به هم گفتیم که: تمام شد.

تمام شد؟ اما نه تازه شروع شده بود: "آقای محترم، قرار نبود در سالن برنامه سیاسی برگزار شود؟!". اما دیگر مهم نبود.

 

 

خدا را شکر! (ادامه مطلب زیر)

روز بعد که سر کار رفتم، دست بر قضا مافوق من در اداره نبود و من جانشین او بودم. حوالی ظهر بود که ناگهان جیپ پلیسی روبروی دفتر محل کار ما متوقف شد. افسر پلیسی از ماشین پایین آمد و وارد دفتر شد. همانگونه که گفتم آن روز من مسوول دفتر بودم و برای همین افسر پلیس به سراغ من آمد. بعد از سلام و احوال پرسی افسر به سراغ اصل ماجرا رفت که:

"شنیده شده در این اداره فردی وجود دارد که به شدت برای ایران تبلیغ می کند. خصوصا روز گذشته کل شهر را به هم ریخته است. می دانید که این منطقه مرزی است و بسیار حساس است. شما باید هر چه سریعتر این فرد را به ما معرفی کنید."

این حرف ها را که شنیدم نفس در سینه ام حبس شد. کمی صبر کردم تا صحبت های افسر تمام شود و بعد رو به او گفتم:

" اولا اینکه اگر چنین فردی وجود داشته باشد، مطمئنا این کارها را در ساعات اداری انجام نمی دهد. ثانیا شما می دانید که مردم این منطقه اکثرا شیعه هستند و رهبر دینی آنها در ایران است. شما باید شرایط منطقه را در نظر بگیرید. اگر در این شرایط اقدام به دستگیری این فرد کنید اوضاع منطقه به هم می ریزد و  این اصلا مناسب نیست. شما به من یک هفته مهلت بدهید تا هم اوضاع شهر آرام شود و هم اینکه بتوانیم این فرد را شناسایی کنم."

نمی دانم خداوند چه استدلالی در سخنانم نهفته بود که افسر پلیس به راحتی مجاب شد و تصمیم گرفت مطابق سخنان من عمل کند. پس از رفتن افسر پلیس به سرعت بعد از رد کردن مرخصی به بازار شهر رفتم. آن وقت از سال هنوز مسیر زمینی بین سرینگر و کارگیل به علت برف بسته بود. وقتی وارد بازار شدم یکی از آشنایان صدایم زد که خبر داری راه باز شده است. به سرعت به منزل رفتم و وسایلم را جمع و جور کردم و همان شب با کامیونی که بار آورده بود، به سمت سرینگر راه افتادم.

در سرینگر یک راست به سمت منزل برادر خانمم رفتم. برادر خانم من یکی از علمای منطقه بود که در نجف تحصیل کرده بود و از همان دوران مرید امام خمینی شده بود. وارد اتاق که شدم دیدم تمامی برو بچه های انجمن اسلامی جمع هستند. هنوز سلام و احوال پرسی درست و حسابی نکرده بودم که یکی از بچه های انجمن اسلامی به من گفت: تلگراف به دست شما رسید؟ گفتم کدام تلگراف؟ گفت ما خیال کردیم شما تلگراف را دریاف کرده ای و برای همین به سرینگر آمده ای. معلوم شد که قرار بود تا یک هفته بعد همایشی از نهضت­های آزادی بخش جهان در ایران برگزار شود که من نیز از کشمیر دعوت شده بود. با شنیدن این خبر نزدیک بود بال در بیاورم. ظرف یکی دو روز کارهای خود را جمع و جور کردم و به سمت دهلی رهسپار شدم. از آنجا نیز با اولین پرواز به تهران آمدم. این اولین باری بود که پا بر خاک ایران می­گذاشتم.

از اولین برنامه های همایش دیدار با امام خمینی بود و بعد هم شرکت کنندگان در همایش را برای بازدید از مناطق جنگی به جنوب بردند و تمامی مناطق آزاد شده در عملیات بیت المقدس را از نزدیک مشاهده کردیم. پس از آن نیز ما را برای زیارت امام رضا به مشهد مقدس بردند.

در کمتر از دو هفته از سوم خرداد سال 61 که من در شهر کارگیل بودم، هر سه دعای من* مستجاب شده بود. من که حتی تصور نمی کردم روزی ایران را ببینم، حالا هم امام را درک کرده بودم، هم خرمشهر را از نزدیک دیده بود و هم قبر جدم حضرت امام علی بن موسی الرضا را زیارت کرده بود. خدا را شکر.

* به مطلب قبل مراجعه شود.

شهری در آسمان آزاد شد

یا حق

فارسی را دست و پاشکسته از برو بچه­های انجمن اسلامی در سرینگر یاد گرفته بودم. همین شده بود منبع خیر. رادیو ترانزیستوری قوی­ای داشتم. موجش را روی رادیو ایران ثابت کرده بودم و هر شب کارگیل ( برای اطلاع رجوع شود به مطلب قبل ) را با آن سر می­کردم. گاهی که فرصتی بدست می­آوردم روزها نیز به سراغ رادیو می­رفتم.

یکی دو سالی از آغاز جنگ می­گذشت و آنطور که من از اخبار رادیو فهمیده بودم ایران در حال بدست آوردن پیروزی­هایی در جبهه نبرد بود. من هم هر شب که خبر پیروزی را از رادیو می­شنیدم، پس از پیاده کردن، چون خط خوبی داشتم، آنها را روی مقواهایی با ابعاد بزرگ خطاطی می­کردم و به کمک برخی جوانان منطقه در نواحی مرکزی شهر کارگیل نصب می­کردیم تا مردم شیعه منطقه نیز از این اخبار مطلع شوند. چه ذوقی هم می­کردند وقتی اخبار پیروزی نیروهای ایرانی را می­شنیدند.

بهار سال ۱۹۸۲میلادی بود، مطابق ۱۳۶۱ شمسی. ساعت 16 به وقت محلی. رادیو را که روشن کردم، اخبار ساعت 14 به وقت تهران تازه شروع شده بود: ... شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، خرمشهر، شهر خون، آزاد شد ... . از جا کنده شدم. باید هر چه سریعتر خبر را به گوش مردم می­رساند. می­دانستم بعد از این اخبار دقیق­تر پیروزی از رادیو پخش خواهد شد. برای همین سریع ضبط صوت را آماده کردم و تا شب تمامی اخبار مربوط به آزادی خرمشهر اعم از تعداد نیروهای عراقی کشته شده، تعداد اسرای عراقی، تعداد تانک­های منهدم شده و ... را ضبط کردم. بعد از پیاده کردن اخبار، چندین کاغذ پوستر را به هم چسپاندم و پوستر بسیار بزرگی درست کردم. تعدادی تکه چوب را هم تراشیدم تا بتوانم با آن روی پوستر بنویسم. کاغذ پوستر که آماده شد، آن را وسط اتاق محل استراحتم پهن کردم؛ رویش نشستم و با قلم درشت نوشتم: «خرمشهر آزاد هو گیا» و پس از آن شروع کردم به نوشتن ریز اخباری که از بعد از ظهر ضبط کرده بودم. در اثنای کار، دوستم از خواب برخواست. نگاهی به ساعت کرد و بعد نگاهی به من انداخت. گفت: «فلانی اگر کسی تو را در این حال و روز ببیند باور می­کند که تو اینور دنیا، این ساعت از شب، مفت و مجانی برای انقلاب ایران کار می­کنی؟». دست به سرش کردم و به کار خود ادامه دادم. آخرین کلمات را که بر روی پوستر آوردم، موذن شهر شروع به دادن اذان صبح کرد. دیگر از نفس افتاده بودم. از بعد از شنیدن اخبار یک ریز داشتم ضبط می­کردم و پیاده می­کردم و می­نوشتم. نماز صبح را خواندم. بعد از نماز صبح حال عجیبی به من دست داد. اشک بود که از چشمان من سرازیر می­شد. دعا کردم. گفتم: خدایا شاهدی که من هرچه در توان داشتم در این منطقه دور افتاده برای حمایت و تبلیغ انقلاب اسلامی ایران انجام دادم. سه چیز از تو می­خواهم. اول اینکه زیارت جدم امام علی ابن موس الرضا را نصیب من کنی. دوم اینکه بتوانم خلیل زمان خمینی بت شکن را از نزدیک ببینم. سوم اینکه توفیق حضور در خرمشهر و دیگر مناطق تازه آزاد شده را به من عطا کنی. دعا می­کردم و اشک می­ریختم، بدون اینکه بفهمم در اطرافم چه می­گذرد. بعد از نماز، دوستم را از خواب بیدار کردم و به او سپردم که پوستر آماده شده را به کمک جوانان در میدان مرکز شهر نصب کنند و خوابیدم.

با صدای یکی از اهالی منطقه از خواب پریدم. ساعت حدود یازده روز شده بود و من از فرط خستگی چیزی نفهمیده بودم. وقتی بیدار شدم به من گفتند که در شهر غوغایی بر پا شده است. همه مردم شهر در میدان مرکز شهری جمع شده­اند و منتظر سخنرانی تو هستند. تازه فهمیدم چه شده است. تمامی ادارات و بازار شهر کارگیل تعطیل شده بود. مردم به تپه­های اطراف رفته بودند و شعار الله اکبر خمینی رهبر سر می­دادند. گیج شده بودم. به میدان مرکزی شهر که رسیدم پر بود از جمعیت. پشت تریبون رفتم و شروع کردم... تمام آن روز به جشن و پایکوبی و خوشحالی گذشت. آخر خرمشهر، شهر خون، شهری در آسمان*، آزاد شده بود؛ و آسمان از آنِ تمام آسمانی­هاست. (ادامه دارد ... )

*شهید آوینی