غریبهی آشنا
یاحق
دو سال پيش من اين دوست را پيدا كردم. وقتي اردوگاه كوثر بودم. حسن ميگفت: "يك كارگر سبزي كار داريم كه سال به دوازده ما جبههس. فقط روزهاي مرخصياش سبزي كاره. هفت ساله كه كارگر ماس و پس از اين مدت حالا ديگه يكي از اعضاي خانوادس. يه اتاق سوا بهش داديم. سال به دوازده ماه درش تختهس، فقط روزهاي مرخصيش..."
عبدالرحيم غريب و تنهاست، بيكس و كار. چند باري كه مجروح شد هيچكس به عيادتش نيامد. حسن ميگفت: «كارگر سبزي كار هر چند كه ايراني نيست ولي رو به قبله ايرانيها ميايستد و در جبهه ايرانيها ميجنگد. از ما بسيجيتر است و از خيليها وفادارتر. وقتي به مرخصي ميآيد روزهايش وقف كار و شبهايش وقف بسيج ميشود. آنقدر بسيجي است كه فرنگ باختههاي ولگرد و بيكار نميتوانند تحملش كنند. يك روز گيرش مياندازند و عقدهها را بر سرش خالي ميكند. آنقدر ميزنند كه سر و صورتش ورم ميكند و از حال ميرود و چند روزي چشمهايش نميبيند. با همان صورت ورم كرده و خوني به اتاقش رفته در را به روي خودش ميبندد و با تنهاييهايش خلوت ميكند و چند روز با هيچكس صحبت نميكند ... و عبدالرحيم مرخصياش را نصفه كاره رها ميكند و به جبهه برميگردد. به ميقات خودش، ميقات پابرهنهها.
... شش ماه است مرخصي نرفته. ديگر عادت كردم كه از او نپرسم چرا نميروي مرخصي. براي چه برود؟ برود كه بيكارههاي ولگرد بگيرند و كتكش بزنند. براي كي برود؟ او كه كسي را ندارد. پدر و مادرش كه اينجا نيستند. اينجا كجا... افغانستان كجا... بله «عبدالرحيم جمشيدي» مجاهدي است افغاني.
ـ عبدالرحيم چرا نميري افغانستان بجنگي؟ دشمن ريخته تو خونههاتون. مگه فرقي هم ميكنه؟ دشمن دشمنه. تازه، اونجا اگه باشي هر چند وقت يك بار پدر و مادرتم ميتوني ببيني. اونا چشم به راهن.
هر وقت اين سؤال را ميكردم، عبدالرحيم جواب ميداد: "دلم چركينه. اونجا هم جنگيدم، اما وقتي ديدم اول جنگ هفتاد و دو ملته بعد جنگ با روس، دلم چركين شد. اومدم يه جايي كه دلم قرص باشه. اومدم يه جايي كه از يه رهبر فرمان بگيرن. همه يه شعار بدن، رو به يه قبله نماز بخونن و به طرف يه سيبل نشونه بگيرن."
هميشه اين را ميگفت. سفت و سخت هم ميگفت، ولي حالا انگار كمي دلش نرم شده! ميگويد: "دوست دارم يه بار مادرمو ببينم. اين عمليات كه تموم بشه ميرم. ميرم شش ماه هم اونجا ميجنگم. وقتي مادرمو ديدم باز برميگردم".
□
بيش از يك ماه است عمليات ماووت تمام شده. بيش از يك ماه است از عبدالرحيم هيچ اطلاعي ندارم. از وقتي كه انتقالي گرفت و رفت گردان انصار ديگر نديدمش. شش ماه انصار بود، سه ماه آمد بلال و بدون اينكه مرخصي برود دوباره برگشت گردان انصار. در به در ردّ عمليات ميگشت. هر گرداني بوي عمليات ميداد عبدالرحيم آنجا بود. به محض اينكه خنثي ميشد عبدالرحيم زود آنجا را ترك ميكرد؛ و حالا رفته بود انصار و حالا عمليات شده بود.
بيش از يك ماه بود كه از عمليات ميگذشت و حالا آتش عمليات خوابيده بود، ولي آتش سينه من هرگز! يك ماه است دلم ميسوزد. يك ماه است قلبهاي مردم ورامين تشييع شده...
عبدالرحیم یك ماه پیش شیمیایی شد. یك ماه تو بیمارستان خوابید. یك ماه زجر كشید. یك ماه چشم به در ماند تا كسی به دسته گلی... تا مادری با چشمهایتری... یك ماه در اتاقش باز نشد. و او با دردهای خودش، با تنهاییهای خودش لولید.
درست مثل آن دفعهای كه بیكارهها زده بودندش، این دفعه هم شیمیاییاش كرده بودند. یك ماه عبدالرحیم سكوت كرده، به یك نقطه خیره شده، زجر كشیده، دردها را خورده و... جان داده! و هیچكس او را نشناخته. جنازهاش را هم نشناختهاند. چه جالب است! نه اینكه روحاش را نشناختند، نه اینكه شخصیتاش را نشناختند، جسماش را هم نشناختند. جنازهاش هم گمنام بود و آنقدر دست به دست گردید كه وسط خیابان افتاد تا دوباره آمد داودآباد!... غریب، نصیب غربتستان شده!
□
امروز روز تشییع جنازه است. هر چند با بلندگو زیاد اعلام شده ولی هنوز بنگاهها تعطیل نشده. بازار سیاه نپوشیده.
جرجیسها و جفنگپوشها عزادار نیستند. عمدهفروش سر كوچه كركرهاش پایین نیست. صدای بلندگو به شركتها نمیرسد. مرغداریها خبردار نشدهاند. كارخانهدارها خوشحالند. بوقلمون صفت ها با دمشان گردو میشكنند. نان به نرخ روز خورها هنوز جمع نشدهاند و عروسك ها هنوز نیامدهاند. چرا كه عبدالرحیم كسی را نداشت، چیزی را نداشت. هر چند برای همه آنها كار كرده بود، ولی حالا چه؟ هر چند آنها یدك هر تشییع جنازهای میشدند، هر چند جلو هر مسجد و تكیهای دست به سینه و شق و راست میایستادند تا موقعیتشان تثبیت شود، ولی حالا چه؟ مورچه چیست كه كلهپاچهاش چه باشد!"
یا حسین! آمبولانس بنیاد شهید سر جاده داودآباد ترمز میكند و یك روح میآید بیرون. شرم دارم. خیلی بزرگ است. چشم دیدنش را ندارم. حتی لیاقت زیر بار رفتنش را!
سبزیكارها هجوم میآورند. افغانی ها فریاد میكشند. پابرهنه میریزند. یه لاقباها به سر میزنند و گرسنهها گریه میكنند؛ صدای بلندگوی بنیاد شهید در فضا میپیچد: این گل پرپر از كجا آمده...
هنوز سرم گیج میرود و بیاختیار با جمعیت قلیل سرازیر میشوم به طرف داودآباد ـ ملجأ ناامن دردهای عبدالرحیم.
□
پی نوشت:
۱- این مطلب بخشی از کتاب «مردان درد» نوشته رحیم مخدومی است که در شماره ۷ مجله سوره نیز به چاپ رسید.
۲- کمی به درازا کشید، اما خداشاهد است هر چه کردم نتوانستم از این کوتاه ترش کنم.
۳- چرا به سراغ شهیدی افغانی رفتم؟ والله اعلم.


سرباز روح الله رضوی؛ فارغ التحصیل یک دانشگاه فنی و متاهل و اخیرا طلبه