دنبال من آمده بود و اشک ریخته بود، اشک ریخته بود و دنبال من آمده بود ...
یا حق
منطقه کاملا کوهستانی بود و دور افتاده. اگر صبح از سرینگر راه می افتادی حوالی غروب می رسیدی «کارگیل». در بین تمامی مناطق ایالت جامو و کشمیر و شاید در تمامی هندوستان، این شهر تنها شهری است که اکثریت شیعه در آن ساکن هستند که البته از این اکثریت تقریبا همگی مستضعف بودند. زبان مردم منطقه هم متفاوت از زبان کشمیری بود و همین، برقراری ارتباط را با آنها مشکل می کرد. هر چه بود باید خود را با این فضا آشنا می کردم. هفته گذشته حکم انتقالی من از سرینگر به این منطقه آمده بود و من هم ظرف یک هفته بار و بندیل خودم را جمع کرده بودم و آمده بودم. در واقع من به این منطقه تبعید شده بودم. فعالیت های سیاسی فرهنگی در کشمیر بالاخره کار دستمان داده بود و مقامات بالای اداره فرهنگ و ارتباطات ترجیح داده بودند من در منطقه ای دور افتاده کار کنم.
کارگیل واقعا منطقه دور افتاده ای بود. شهر مانندی بود (بیشتر به روستا میمانست) هشت ده هزار نفری که تقریبا نیمی از سال به دلیل بارش برف سنگین و بسته شدن مسیر کوهستانی بطور کلی از دیگر نقاط جدا می افتاد. با تمام این اوصاف فکر اینکه در منطقه ای قدم می گذارم که اکثریت آنان هم مذهب من هستند، در دلم ذوقی ایجاد کرده بود. احساس می کردم با این مردم قرابت بیشتری دارم.
وارد شهر که شدم برخی بزرگان و مردم شهر که میشناختندم به استقبال من آمده بودند. جنگ ایران و عراق تازه آغاز شده بود و همه دوست داشتند بیشتر در مورد ایران و امام و جنگ بدانند. در گرماگرم احوالپرسی و شلوغی، جوانی از اهالی منطقه را دیدم که دائم دنبال من حرکت میکرد. اطرافم که خلوت شد، به سوی محل اقاتم در شهر راهی شدم. اما جوان دست از سر من بر نمیداشت و با زبان محلی که از آن سر در نمیآوردم دائم چیزی را از من التماس می کرد. هر چه سعی کردم منظورش را بفهمم چیزی سر در نیاوردم. جوان کم کم شروع به ریختن اشک کرد و دائم از من چیزی التماس می کرد. گریه میکرد و دنبالم میآمد. داشتم گیج میشدم که این جوان چه از جان من می خواهد که دست از سر من بر نمی دارد. وارد محل اقامتم که شدم جوان همراه من وارد شد؛ البته کماکان گریه و التماس کنان. کسی از دوستانم را که به زبان محلی آشنا بود صدا کردم تا سر از کار این جوان در بیاورم. وقتی دوستم صحبتهای جوان را ترجمه کرد، دلم لرزید ... که نه دلم قرص شد. جوان تمام این مسیر را به امید گرفتن عکسی از حضرت امام خمینی به دنبال من آمده بود و اشک ریخته بود و اشک ریخته بود و دنبال من آمده بود و ... .
دلم قرص شد، دیگر سختی شرایط آب و هوایی منطقه و کمبود امکانات برایم اهمیتی نداشت. دانستم خدا مرا به نزد مردمی آورده که هرچند بسیار از ظواهر دنیای بظاهر پیشرفته دور هستند، اما دلشان جملگی به قلب تبنده جماران گره خورده است.
سرباز روح الله رضوی؛ فارغ التحصیل یک دانشگاه فنی و متاهل و اخیرا طلبه