یا حق

جا خورده بودم. تصویری از آیت الله خمینی که سر و ته چاپ شده بود و نوشته­هایی توهین آمیز در زیرش. بچه­های انجمن اسلامی دانشکده مهندسی کشمیر، وقتی این اعلامیه توهین آمیز را بر در و دیوار دانشگاه دیده بودند، تنها کاری که از عهده شان برآمده بود این بود که تا جای ممکن این اعلامیه­ها را از دیوار بکنند و جمع کنند. یکی را هم برای نمونه پیش من آورده بودند و حالا مانده بودند که چکار کنند. معلوم بود کار چه کسی است. علاوه بر دانشجویان ایرانی، تعدادی دانشجوی عراقی هم در کشمیر تحصیل می­کردند که بعد از شروع جنگ ایران و عراق میانه­شان با دانشجویان ایرانی خصوصا چهار پنج نفر انجمن اسلامی حسابی شکرآب شده بود. گفتم شما کارتان نباشد، بروید دنبال کارهایتان، تکلیف این دانشجویان عراقی را خودم روشن می­کنم.

از وقتی که جرقه­های انقلاب در کشمیر زده شده بود، جوانان زیادی از شیعیان منطقه جذب فعالیت­های انقلابی شده بودند. یکی از این جوانان قد و بالای رشیدی داشت. فرستادم دنبالش. وقتی پیشم آمد، اعلامیه تا شده را از جیبم بیرون کشیدم و نشانش دادم. گفتم: ببین این تصویر مرجع تقلید توست که به او توهین شده و ماجرا را برایش توضیح دادم. بعد گفتم چندتا دیگر از جوانان را همراه خود ببر و کسانی را که این کار را کرده­اند بردار و بیاور اینجا. روز بعد دیدم جوانانی که فرستاده بودم به همراه دانشجویان عراقی که اعلامیه را منتشر کرده بودند، برگشتند. تمام تن دانشجویان عراقی می­لرزید، ظاهرا دوستان جوان ما گوشمالی حسابی­­ای به آنها داده بودند! رو به دانشجویان عراقی کردم و گفتم: "ببینید اینجا نه ایران است و نه عراق. ما هم کاری به این نداریم که شما با ایران در حال جنگ هستید. مهم این است که آیت الله خمینی رهبر مذهبی شیعیان این منطقه است و شما حق توهین به او را ندارید. اگر می­خواهید به سلامت درس خود را بخوانید و از این منطقه برگردید کشورتان، مراقب رفتارتان باشید که مبادا دیگر دست از پا خطا کنید." دانشجویان عراقی در تمام مدتی که صحبت می­کردم گوش می­کردند و مانند بچه­های با ادب سرشان را تکان می­دادند. در انتها هم قول دادند که دیگر از این غلط­ها نکنند. هر چه بود آن واقعه گذشت اما دیگر تا جایی که به یاد دارم، دانشگاه کشمیر هیچ­گاه شاهد چنین بی­حرمتی­هایی نبود.