دیوانه
- آقا شما مگر دیوانه شده ای؟ کدام آدم عاقلی برای این چندرقاز بلند می شود از آنطرف دنیا می آید ایران؟ برو آقا، خیال کردی ما نمی فهمیم؟ برو فرمت را درست پر کن، حقوق واقعی ات را بنویس.
خانم کارمند همینطور دهانش را باز کرده بود و چشمانش را بسته بود و هرچه می خواست می گفت. فرمم را از دستش کشیدم و گفتم: بله خانم من دیوانه شدم که آمدم ایران، دیوانه.
بار اولی نبود که اینطور با من رفتار می شد. یک بار برای دریافت کوپن به بانک مراجعه کردم. قرار بود این کار را همسرم انجام بدهد اما روز قبل وقتی همسرم به بانک مراجعه کرده بود و نتوانسته بود درست فارسی صحبت کند، یکی از کارمندان بانک مدارک او را پرت کرده بود روی زمین و به او گفته بود که کوپن فقط به ایرانی ها داده می شود، همسرم نیز تمام مسیر برگشت تا خانه را گریه کرده بود وقتی من به خانه آمدم فقط گریه می کرد و می گفت که برگردیم، برگردیم.
وقتی وارد بانک شدم و پاسپورتم را بجای دفترچه بسیج جلوی کارمند بانک گذاشتم، کارمند بانک نگاهی به پاسپورت کرد و وقتی از سر و ته آن سر در نیاورد گفت اهل کجا هستی؟ گفتم اهل کشمیر هند، گفت آهان راجو کاپور! و تبسمی کرد و گفت که من خیلی از فیلم های هندی خوشم می آید و خواست که ... که ناگهان انگار تیری به قلب من زده باشند، سینه ام تیر کشید و پاسپورت را از دستش کشیدم و گفتم: "من به عشق خمینی به ایران آمده ام و حالا شما می خواهی به عشق راجو کاپور به من کوپن بدهی؟ اصلا نمی خواهم، کوپنی را که بخاطر راجو کاپور به من بدهند نمی خواهم."
اما از همه این حرف ها که بگذریم خیلی ها هم بودند که اگر نمی بودند ماندن برایم سخت می شد.
***
آقا سید محمد را که دیدم تازه از عراق برگشته بود. دورادور چیزهایی از اوضاع ایران و تنش میان شاه و آیت الله خمینی شنیده بودم و اینکه ایشان به عراق تبعید شده و حال که آقا سید محمد از عراق آمده بود، حرف های تازه ای داشت. حرف هایی که بعدها مسیر زندگی ام را بکلی تغییر داد. پا در مسیری گذاشتم که بعدها خیلی ها دیوانه ام خواندند. دیوانه!
سرباز روح الله رضوی؛ فارغ التحصیل یک دانشگاه فنی و متاهل و اخیرا طلبه