روز بعد که سر کار رفتم، دست بر قضا مافوق من در اداره نبود و من جانشین او بودم. حوالی ظهر بود که ناگهان جیپ پلیسی روبروی دفتر محل کار ما متوقف شد. افسر پلیسی از ماشین پایین آمد و وارد دفتر شد. همانگونه که گفتم آن روز من مسوول دفتر بودم و برای همین افسر پلیس به سراغ من آمد. بعد از سلام و احوال پرسی افسر به سراغ اصل ماجرا رفت که:

"شنیده شده در این اداره فردی وجود دارد که به شدت برای ایران تبلیغ می کند. خصوصا روز گذشته کل شهر را به هم ریخته است. می دانید که این منطقه مرزی است و بسیار حساس است. شما باید هر چه سریعتر این فرد را به ما معرفی کنید."

این حرف ها را که شنیدم نفس در سینه ام حبس شد. کمی صبر کردم تا صحبت های افسر تمام شود و بعد رو به او گفتم:

" اولا اینکه اگر چنین فردی وجود داشته باشد، مطمئنا این کارها را در ساعات اداری انجام نمی دهد. ثانیا شما می دانید که مردم این منطقه اکثرا شیعه هستند و رهبر دینی آنها در ایران است. شما باید شرایط منطقه را در نظر بگیرید. اگر در این شرایط اقدام به دستگیری این فرد کنید اوضاع منطقه به هم می ریزد و  این اصلا مناسب نیست. شما به من یک هفته مهلت بدهید تا هم اوضاع شهر آرام شود و هم اینکه بتوانیم این فرد را شناسایی کنم."

نمی دانم خداوند چه استدلالی در سخنانم نهفته بود که افسر پلیس به راحتی مجاب شد و تصمیم گرفت مطابق سخنان من عمل کند. پس از رفتن افسر پلیس به سرعت بعد از رد کردن مرخصی به بازار شهر رفتم. آن وقت از سال هنوز مسیر زمینی بین سرینگر و کارگیل به علت برف بسته بود. وقتی وارد بازار شدم یکی از آشنایان صدایم زد که خبر داری راه باز شده است. به سرعت به منزل رفتم و وسایلم را جمع و جور کردم و همان شب با کامیونی که بار آورده بود، به سمت سرینگر راه افتادم.

در سرینگر یک راست به سمت منزل برادر خانمم رفتم. برادر خانم من یکی از علمای منطقه بود که در نجف تحصیل کرده بود و از همان دوران مرید امام خمینی شده بود. وارد اتاق که شدم دیدم تمامی برو بچه های انجمن اسلامی جمع هستند. هنوز سلام و احوال پرسی درست و حسابی نکرده بودم که یکی از بچه های انجمن اسلامی به من گفت: تلگراف به دست شما رسید؟ گفتم کدام تلگراف؟ گفت ما خیال کردیم شما تلگراف را دریاف کرده ای و برای همین به سرینگر آمده ای. معلوم شد که قرار بود تا یک هفته بعد همایشی از نهضت­های آزادی بخش جهان در ایران برگزار شود که من نیز از کشمیر دعوت شده بود. با شنیدن این خبر نزدیک بود بال در بیاورم. ظرف یکی دو روز کارهای خود را جمع و جور کردم و به سمت دهلی رهسپار شدم. از آنجا نیز با اولین پرواز به تهران آمدم. این اولین باری بود که پا بر خاک ایران می­گذاشتم.

از اولین برنامه های همایش دیدار با امام خمینی بود و بعد هم شرکت کنندگان در همایش را برای بازدید از مناطق جنگی به جنوب بردند و تمامی مناطق آزاد شده در عملیات بیت المقدس را از نزدیک مشاهده کردیم. پس از آن نیز ما را برای زیارت امام رضا به مشهد مقدس بردند.

در کمتر از دو هفته از سوم خرداد سال 61 که من در شهر کارگیل بودم، هر سه دعای من* مستجاب شده بود. من که حتی تصور نمی کردم روزی ایران را ببینم، حالا هم امام را درک کرده بودم، هم خرمشهر را از نزدیک دیده بود و هم قبر جدم حضرت امام علی بن موسی الرضا را زیارت کرده بود. خدا را شکر.

* به مطلب قبل مراجعه شود.