یا حق

فارسی را دست و پاشکسته از برو بچه­های انجمن اسلامی در سرینگر یاد گرفته بودم. همین شده بود منبع خیر. رادیو ترانزیستوری قوی­ای داشتم. موجش را روی رادیو ایران ثابت کرده بودم و هر شب کارگیل ( برای اطلاع رجوع شود به مطلب قبل ) را با آن سر می­کردم. گاهی که فرصتی بدست می­آوردم روزها نیز به سراغ رادیو می­رفتم.

یکی دو سالی از آغاز جنگ می­گذشت و آنطور که من از اخبار رادیو فهمیده بودم ایران در حال بدست آوردن پیروزی­هایی در جبهه نبرد بود. من هم هر شب که خبر پیروزی را از رادیو می­شنیدم، پس از پیاده کردن، چون خط خوبی داشتم، آنها را روی مقواهایی با ابعاد بزرگ خطاطی می­کردم و به کمک برخی جوانان منطقه در نواحی مرکزی شهر کارگیل نصب می­کردیم تا مردم شیعه منطقه نیز از این اخبار مطلع شوند. چه ذوقی هم می­کردند وقتی اخبار پیروزی نیروهای ایرانی را می­شنیدند.

بهار سال ۱۹۸۲میلادی بود، مطابق ۱۳۶۱ شمسی. ساعت 16 به وقت محلی. رادیو را که روشن کردم، اخبار ساعت 14 به وقت تهران تازه شروع شده بود: ... شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، خرمشهر، شهر خون، آزاد شد ... . از جا کنده شدم. باید هر چه سریعتر خبر را به گوش مردم می­رساند. می­دانستم بعد از این اخبار دقیق­تر پیروزی از رادیو پخش خواهد شد. برای همین سریع ضبط صوت را آماده کردم و تا شب تمامی اخبار مربوط به آزادی خرمشهر اعم از تعداد نیروهای عراقی کشته شده، تعداد اسرای عراقی، تعداد تانک­های منهدم شده و ... را ضبط کردم. بعد از پیاده کردن اخبار، چندین کاغذ پوستر را به هم چسپاندم و پوستر بسیار بزرگی درست کردم. تعدادی تکه چوب را هم تراشیدم تا بتوانم با آن روی پوستر بنویسم. کاغذ پوستر که آماده شد، آن را وسط اتاق محل استراحتم پهن کردم؛ رویش نشستم و با قلم درشت نوشتم: «خرمشهر آزاد هو گیا» و پس از آن شروع کردم به نوشتن ریز اخباری که از بعد از ظهر ضبط کرده بودم. در اثنای کار، دوستم از خواب برخواست. نگاهی به ساعت کرد و بعد نگاهی به من انداخت. گفت: «فلانی اگر کسی تو را در این حال و روز ببیند باور می­کند که تو اینور دنیا، این ساعت از شب، مفت و مجانی برای انقلاب ایران کار می­کنی؟». دست به سرش کردم و به کار خود ادامه دادم. آخرین کلمات را که بر روی پوستر آوردم، موذن شهر شروع به دادن اذان صبح کرد. دیگر از نفس افتاده بودم. از بعد از شنیدن اخبار یک ریز داشتم ضبط می­کردم و پیاده می­کردم و می­نوشتم. نماز صبح را خواندم. بعد از نماز صبح حال عجیبی به من دست داد. اشک بود که از چشمان من سرازیر می­شد. دعا کردم. گفتم: خدایا شاهدی که من هرچه در توان داشتم در این منطقه دور افتاده برای حمایت و تبلیغ انقلاب اسلامی ایران انجام دادم. سه چیز از تو می­خواهم. اول اینکه زیارت جدم امام علی ابن موس الرضا را نصیب من کنی. دوم اینکه بتوانم خلیل زمان خمینی بت شکن را از نزدیک ببینم. سوم اینکه توفیق حضور در خرمشهر و دیگر مناطق تازه آزاد شده را به من عطا کنی. دعا می­کردم و اشک می­ریختم، بدون اینکه بفهمم در اطرافم چه می­گذرد. بعد از نماز، دوستم را از خواب بیدار کردم و به او سپردم که پوستر آماده شده را به کمک جوانان در میدان مرکز شهر نصب کنند و خوابیدم.

با صدای یکی از اهالی منطقه از خواب پریدم. ساعت حدود یازده روز شده بود و من از فرط خستگی چیزی نفهمیده بودم. وقتی بیدار شدم به من گفتند که در شهر غوغایی بر پا شده است. همه مردم شهر در میدان مرکز شهری جمع شده­اند و منتظر سخنرانی تو هستند. تازه فهمیدم چه شده است. تمامی ادارات و بازار شهر کارگیل تعطیل شده بود. مردم به تپه­های اطراف رفته بودند و شعار الله اکبر خمینی رهبر سر می­دادند. گیج شده بودم. به میدان مرکزی شهر که رسیدم پر بود از جمعیت. پشت تریبون رفتم و شروع کردم... تمام آن روز به جشن و پایکوبی و خوشحالی گذشت. آخر خرمشهر، شهر خون، شهری در آسمان*، آزاد شده بود؛ و آسمان از آنِ تمام آسمانی­هاست. (ادامه دارد ... )

*شهید آوینی