حال گیری!
یا حق
کار هر شبه جمعه ام بود. دست زن و بچه های کوچکم را می گرفتم و می رفتیم بهشت زهرا. اول هم سر قبر شهید بهشتی. یک شب چون کمی دیر شده بود، تصمیم گرفتم ماشینی در بست بگیرم. گفتم آذری دربست؛ نگه داشت و سوار شدیم. کمی که راه افتادیم، راننده از لهجه ام فهمید که ایرانی نیستم. پرسید: شما توی بهشت زهرا کسی را دارید؟ گفتم نه. راننده پاسخی نداد و ساکت شد. کمی گذشت. من تازه فهمیدم منظور راننده چه بوده است. گفتم: چرا، فامیل داریم. شهید بهشتی و 72 یارش همه از فامیل های من بودند! این را که گفتم دیدم چهره راننده در هم رفت، اما چیزی نگفت. یک دفعه مسیر را عوض کرد. کمی شک کردم. اما گفتم شاید مسیر دیگری را انتخاب کرده. کم کم شک تبدیل به یقین شد. گفتم آقا شما دارید مسیر را اشتباه می روید. ناگهان رانند با حالت عصبانی بر سرم فریاد زد. وقتی حسابی از مسیر اصلی دور شد ماشین را نگه داشت و گفت: همین الان از ماشین پیاده می شوید و گرنه به همراه خانواده ات می اندازمت داخل همین جوی آب. کرایه را هم بزور گرفت. از آنجا تا آذری دوباره مجبور شدم ماشینی دیگر دربست بگیرم، اما به حالی که از آن ضد انقلاب گرفته شده بود می ارزید.
سرباز روح الله رضوی؛ فارغ التحصیل یک دانشگاه فنی و متاهل و اخیرا طلبه